salam irani be veblog man khosh omade
![]() |
عشقم کجایی !!! |
![]() |
| عاشقیی بیاا |
|
آهنگ
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 19:3 توسط عاشق دل شکسته |
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 15:38 توسط عاشق دل شکسته |
|
|
بابا ولم کن من قصد ازدواج ندارم!!!!!
|
|
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 18:59 توسط عاشق دل شکسته |
|
|
باران !!!!!
|
|
در انتظار باران
بازهم منتظر آمدن بارانم
ای خدا چند صباحیست دلم میخواهد
روی تک صندلی کوچک خود در ایوان
تن خود در باران میشوید
ونسیم باران میشودَلاّکش
مینوازد به چه نازبدن کوفته اش
بنشینم وببینم که چرا گنجشککِ شاد
توی لانه پشت بام
باز شد خانه نشین شده تنهاو غمین
ولی انگار چنین تنها نیست!!
که پناه آورده زیر باران به درِ خانۀ دوست
چه گپیّ وگفتگویی دارند
دوست دارم که قدم بگذارم
زیرآن شکوفه های مهرت
زیر تکدانه های لطفت
و نگینهای لباس ابرت
دوست دارم زیر آن راه روم
توی آن کوچۀ بی نام ونشان
کوچۀ تنهایی، کوچۀدلتنگی
وبخوانم بهر او:
آه باران!! باران!!
شیشۀ قلب مرا
دل زَنگار مرا
تو چه زیبا رُفتی
وگل امیدم
دوست دارم شنوم
آن طنین دلنوازش که خورَد:
تق وَتق برسرِ بام
وبه قلبم که رسید
میزند رعد که روشن بکند روح مرا
آخر کوچه رسیدم دیدم
آب جوی راکد شد
چلچله بارِ سفر میبندد
تک گلم باز به من میخندد
وشگفتا که کمانی ازعشق
روی ُپل نقش گرفت
رنگ رنگ وزیبا
که به هر رنگِ کمان
تعبیریست از خدای یکتا
این تن خاکی من
بارها پیش خودم میگویم
چه زمین وآسمانی !!
چه گل وچه بوستانی !!
چه نسیم دلنوازی !!
چه هوای پاکبازیّ و
عجب بارانی !!!! |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 17:59 توسط عاشق دل شکسته |
|
|
از هم گسیخته !!!!
|
|
از تو گسسته ام دیگر .... و اینک آتش درونم را آرامشی است. دشمن جاودانی ام ! اکنون باید یاد بگیری چگونه با تمام قلب عاشق باشی. من اینک رها شده ام، با زندگی آسوده خوابی سنگین خواهم کرد تا سپیده دمان با بانگ خود شادی را برایم به ارمغان آورد... نه نیاز به دعایت دارم نه انتظار نگاهی به وداع. کمی شراب،التهاب دل را فرو می نشاند و تاریکی شب آن را می پوشاند... جدایی از تو هدیه ای است، و فراموشی تو نعمتی. اما عزیز من، آیا مردی دیگر صلیبی را که من بر زمین نهادم، بر دوش خواهد کشید...؟!
اي مهربانتر از برگ در بوسههاي باران بيداري ستاره در چشم جويباران آيينه نگاهت پيوند صبح و ساحل لبخندگاهگاهت صبح ستاره باران بازآ كه در هوايت خاموشي جنونم فريادها برانگيخت از سنگ كوهساران اي جويبار جاري زين سايه برگ مگريز كاين گونه فرصت از كف دادند بيشماران گفتي به روزگاري مهري نشسته گفتم بيرون نميتوان كرد حتي به روزگاران بيگانگي ز حد رفت اي آشنا مپرهيز زين عاشق پشيمان سرخيل شرمساران پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند ديوار زندگي را زين گونه يادگاران وين نغمه محبت بعد از من و تو ماند تا در زمانه باقيست آواز باد و باران
آه امشب غصه دست از دامن دل برنمیدارد آه امشب هیچکس بویی ز زلفان تر دلبر نمیآرد آسمان را بغض گویی میکشد اما قطرهای بر این عطش حتی نمیبارد ماه گویی شرمش افزون گشته امشب یک نظر از دامن ابر سیه سر برنمیدارد رفتی و بعد تو دیگر روزگارم شد کبود ناخن انگشت هم پشت مرا دیگر نمیخارد
وابستگي چه زود اتفاق مي افتد قبل از آنكه بداني راه بر گشت را گم كرده اي اين دلتنگي را بگير از من هنوز تولد نيافته ام من خوب بودن را در فاصله يافتم !!
اگه يک شبه ديگه زير بارونا قدم زدي اين ديگه فکر نداره وقتي مي شنوي مي گم تو برو باهام نمون حتي اسممو نيار اگه يک شبه ديگه زير بارونا قدم زدي بدون که تمام فکر من پيش تو بود مثل تو تو زندگيم هيچکي نبود مي دوني حرفي ندارم
اگه زمزمه هامون شده يخ تو دلامون مي دوني جايي ندارم
جز امشب زير بارون برم پيش خدامون
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 18:43 توسط عاشق دل شکسته |
|
|
عشق کجاست؟؟؟
|
|
سخن از مهر من و جور تو نيست
در میان من و تو فاصله هاست گاه مي انديشم مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري تو توانايي بخشش داري دستهاي تو توانايي آن را دارد كه مرا زندگاني بخشد چشمهاي تو به من مي بخشد شور عشق و مستي و تو چون مصرع شعري زيبا سطر برجسته اي از زندگي من هستي.
تنها در بي چراغي شب ها مي رفتم دستهايم از ياد مشعل ها تهي شده بود همه ستاره هايم به تاريكي فرو رفته بود مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد لحظه ام از طنين ريزش پيوندها پر بود تنها مي رفتم مي شنوي تنها من از شادابي باغ زمرد كودكي به راه افتاده بودم آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند درها عبور نمناك مرا مي جستند ومن مي رفتم مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم ناگهان تو از بيراهه لحظه ها ميان دو تاريكي به من پيوستي صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت همه تپش هايم از آن تو باد. |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 19:2 توسط عاشق دل شکسته |
|
|
عزیزم کجاییی!!!!
|
|
اين كه وامانده در كوچه هاي تنهايي ديروز ، اينكه هنوز بر جاده چشمهايش،رد پايي از نگاههاي سكر آور تو مانده، منم اي نازنين. تمام سادگيم هديه به آن چشمان زيبا و ستو دني ات آن چشماني كه هميشه از كمند نگاههايم غزال گونه مي رميدند. بنگرم دگر بار با خورشيد نگاهت، كه از طوفان نگاههاي آتشين ديگران نهراسم در پاسخ نگاههايت اي مهربان ،عاشقانه بتو دل سپردم ، پس عشق را به من ارزاني دار ، چون رودي در آبي بي انتهاي چشمهايت جاريم كن كه آغار رستم از چشمهاي تو بود ، وآغاز عشقم از نگاههاي تو
خدايا وحشت تنهاييم كشت كسي با قصه من آشنا نيست در اين عالم ندارم همزباني به صد اندوه مي نالم ـ روا نيست شبم طي شد كسي بر در نكوبيد به بالينم چراغي كس نيفروخت نيامد ماهتابم بر لب بام دلم از اين همه بيگانگي سوخت به روي من نميخندد اميدم شراب زندگي در ساغرم نيست نه شعرم مي دهد تسكين به حالم كه غير از اشك غم در دفترم نيست بيا اي مرگ،جانم بر لب آمد بيا در كلبه ام شوري بر انگيز بيا ،شمعي به بالينم بياويز بيا شعري به تابوتم بياويز! دلم در سينه كوبد سر به ديوار كه: اين مرگ است و بر در مي زند مشت ـ بيا اي هم زبان جاوداني، كه امشب وحشت تنهاييم كشت! دل وحشت زده در سينه من مي لرزيد دست من ضربه به ديواره زندان كوبيد آي همسايه زنداني من ضربه دست مرا پاسخ نيست تا به كي بايد تنها ، تنها وندرين زندان زيست ضربه هر چند به ديوار فرو كوبيدم پاسخي نشنيدم روزها رفت كه من كرده ام با غم تنهايي خو ديگر از پاسخ خود نوميدم راستي ، هان چه صدايي آمد؟ ضربه اي كوفت به ديواره زندان دستي؟ ضربه مي كوبد همسايه زنداني من پاسخي مي جويد ديده را مي بندم در دل از وحشت تنهايي او مي خندم دل وحشت زده در سينه من مي لرزيد دست من ضربه به ديواره زندان كوبيد آي همسايه زنداني من ضربه دست مرا پاسخ نيست تا به كي بايد تنها ، تنها وندرين زندان زيست ضربه هر چند به ديوار فرو كوبيدم پاسخي نشنيدم روزها رفت كه من كرده ام با غم تنهايي خو ديگر از پاسخ خود نوميدم راستي ، هان چه صدايي آمد؟ ضربه اي كوفت به ديواره زندان دستي؟ ضربه مي كوبد همسايه زنداني من پاسخي مي جويد ديده را مي بندم در دل از وحشت تنهايي او مي خندم
خورشيد قلبم را ابرهاي سياه نا اميدي پوشانده اند خاموش تر و بي صداتر از شب در انتظاري بي پايانم هر روز صبح با قاصدك براي تو نامه مي فرستم و هنگام غروب قاصدك بي خبرتر از روز قبل باز مي گردد اما من همچنان اميدوار تا آخرين نفس در انتظار تو مي مانم به روي گونه تابيدي ورفتي مرا با عشق سنجيدي ورفتي تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي ورفتي شبي از عشق تو با پونه گفتم دل او هم براي قصه ام سوخت غم انگيزست تو شيداييم را به چشم خويش فهميدي ورفتي چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست ولي دل را به چشمت خديه كردم سرراهت كه مي رفتي تو آن را به يك پروانه بخشيدي ورفتي صدايت كردم از ژرفاي يك ياس به لحن آبي و نمناك باران نمي دانم شنيدي برنگشتي ويا اينبار نشنيدي ورفتي عجب درياي غمناكي ست اين عشق ببين با سرنوشت من چها كرد تو هم اين رنجش خاكستري را ميان ياد پيچيدي ورفتي خورشيد قلبم را ابرهاي سياه نا اميدي پوشانده اند خاموش تر و بي صداتر از شب در انتظاري بي پايانم هر روز صبح با قاصدك براي تو نامه مي فرستم و هنگام غروب قاصدك بي خبرتر از روز قبل باز مي گردد اما من همچنان اميدوار تا آخرين نفس در انتظار تو مي مانم به روي گونه تابيدي ورفتي مرا با عشق سنجيدي ورفتي تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي ورفتي شبي از عشق تو با پونه گفتم دل او هم براي قصه ام سوخت غم انگيزست تو شيداييم را به چشم خويش فهميدي ورفتي چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست ولي دل را به چشمت خديه كردم سرراهت كه مي رفتي تو آن را به يك پروانه بخشيدي ورفتي صدايت كردم از ژرفاي يك ياس به لحن آبي و نمناك باران نمي دانم شنيدي برنگشتي ويا اينبار نشنيدي ورفتي عجب درياي غمناكي ست اين عشق ببين با سرنوشت من چها كرد تو هم اين رنجش خاكستري را ميان ياد پيچيدي ورفتي خورشيد قلبم را ابرهاي سياه نا اميدي پوشانده اند خاموش تر و بي صداتر از شب در انتظاري بي پايانم هر روز صبح با قاصدك براي تو نامه مي فرستم و هنگام غروب قاصدك بي خبرتر از روز قبل باز مي گردد اما من همچنان اميدوار تا آخرين نفس در انتظار تو مي مانم به روي گونه تابيدي ورفتي مرا با عشق سنجيدي ورفتي تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي ورفتي شبي از عشق تو با پونه گفتم دل او هم براي قصه ام سوخت غم انگيزست تو شيداييم را به چشم خويش فهميدي ورفتي چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست ولي دل را به چشمت خديه كردم سرراهت كه مي رفتي تو آن را به يك پروانه بخشيدي ورفتي صدايت كردم از ژرفاي يك ياس به لحن آبي و نمناك باران نمي دانم شنيدي برنگشتي ويا اينبار نشنيدي ورفتي عجب درياي غمناكي ست اين عشق ببين با سرنوشت من چها كرد تو هم اين رنجش خاكستري را ميان ياد پيچيدي ورفتي
|
|
2 نوشته شده در
شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 19:48 توسط عاشق دل شکسته |
|
|
همه زندگیم !!!!
|
|
می دانی که عشقم را به پایت می ریزم و همه عمر منتظرت می نشینم می دانی که نگاهم را به زیر قدمهایت می دوزم و از پس کوچه های دلتنگی به دنبالت می گردم می دانی که قلبم فقط به عشق تو می تپد و پنجره دلم تنها بسوی تو باز می شود می دانی که پر پروازم به یاد تو بال می زند و در زمان عاشقی به اوج پرواز می رسم می دانی که قله های خوشبختی را با تو فتح می کنم و ترانه عشق را به یاد تو می خوانم می دانی که نوازش را از دستان تو آموختم و گل تکرار را به یاد تو پر پر می کنم می دانی که دریای خروشان دل با دیدن تو آرام می گیرد و پرنده های غربت را در امواج هیجانم غرق میدانی که زندگی بی تو قفسی تنگ و تاریک است پس بمان تا دل و جانم را فدایت کنم و فریاد بزنم که من خوشبخترین انسان روی زمین هستم
اي بهترين نازنين وقتي كه تو را در جاده هاي تنگ زندگيم ديدم گل محبت را در دل خود كاشتم و در خيره نگاهم فقط تو را ميديدم و خود را بر بال ابرهاي خوشبختي در ژرفهاي خيالم آرزو ميكردم و در محضر اولين و آخرين عشق دنيا كه در قلب من جاري بود جانم را نثارت ميكردم و در آن لحظات كه چشمانم خود را صاحب همه چيز ميدانست گل محبت را با شبنم اشكهايش آبياري ميكردم آري من تو را در كنار خود ميديدم و اين دقايق را به خاطر ميسپردم و حتي عقربههاي ساعت هم نميخواستند اين دقايق به پايان برسد ولي چه سود كه زمان به هيچ كس و هيچ چيز رحم نميكند و همه مجبوريم كه با قلبي خسته و دلي ناتوان به سرعت مثال نزدني زمان برسيم . اي عزيزترينم تو از جان خود براي من ارزشمندتري و من براي اثبات عشقم جان خود را نثارت ميكنم و پاكي عشقم را كه از نگاه چشمانت آموختم در زير قدمهايت فرش ميكنم كه تنها آرزويم با تو بودن است
دوست دارم قسم به اشک چشمات دوست دارم قسم به تار موهات دوست دارم قسم به اون نگاهت دوست دارم قسم به چشم پاکت دوست دارم قسم به قلب خستت دوست دارم قسم به لبای بستت دوست دارم قسم به صافی آیینه دوست دارم قسم به دل بی کینه دوست دارم قسم به گل و گلدون دوست دارم قسم به لیلی و مجنون دوست دارم قسم به پرواز ابر دوست دارم قسم به خورشید زرد دوست دارم قسم به موج دریا دوست دارم قسم به عشق زیبا دوست دارم قسم به خون رگها دوست دارم قسم به رنگ برگها دوست دارم قسم به گرمی روز دوست دارم قسم به شب خاموش دوست دارم قسم به شب سیاه دوست دارم قسم به سفیدی دلا دوست دارم قسم به جون عاشقا دوست دارم قسم به جون ماهی ها دوست دارم قسم به گلهای زیبا دوست دارم قسم به تمام دنیا
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 19:36 توسط عاشق دل شکسته |
|
|
مثل تو!!!!
|
|
بارون رو قلب شیشه ها هی جا می ذاره رد پا مثل تو که رو قلب من پا رو گذاشتی بی صدا هنوز وقتی بارون می آد دلم عشق تو رو می خواد می گم به هر قطره ی بارون بگین به دیدنم بیاد بگین به دیدنم بیاد یادت می آد رو قلب من هی تازیانه می زدی واسه رفتن به هر در و به هر بهونه می زدی هنوز وقتی بارون می آد دلم عشق تو رو می خواد می گم به هر قطره ی بارون بگین به دیدنم بیاد بگین به دیدنم بیاد دل شیشه می لرزه مثل قلب من تو سینه راستی چرا کسی نبود قلب منو ببینه همه می گن بذار بره برگرده باز همینه نمی دونن عاشقتم نقشی نداره کینه بگین به دیدنم بیاد هنوز وقتی رو شیشه ها بارون می ذاره رد پا مثل تو که رو قلب من پا رو گذاشتی بی صدا هنوز وقتی بارون می آد دلم عشق تو رو می خواد می گم به هر قطره ی بارون بگین به دیدنم بیاد بگین به دیدنم بیاد اين روزها آشفته تر از زمان و پريشانتر از بادم دلگيري و غمگيني پائيزي در موج نگاه بيقرارم چون شعله زبانه مي كشد اين روزها لرزانترين تماشاهاي غبار گرفته از درد در شبهاي تار وباراني فصل ناميدي در حلقه چشمان بي فروغم موج مي زند اين روزها ياد كسي خليج خاطراتم را متلاطم نمي كند و صداي كسي در سواحل بي انتهاي آرزوهايم نمي پيچد اين روزها دگر نبض عاطفه ام بياد كسي نمي زند اين روزها بغير از سايه خود وتنهائيم كسي همدمم نيست تا اين آرامش زجر آور وسكوت جانفرسايم را بر هم زند چشم ودل همه بغض گريه شده ام دردا كه از تبار زمستان كسي نيست مرا بباراند وشعله هوس بارشم را فرو نشاند اين روزها بي ثباتي و كجمداري روزگار هر لحظه در كوهستان زندگي سراسر تيره ام چون بادي خشن زوزه مي كشد و بر پيكر بيروح صخره هايم با شلاق خشم و نفرت تازيانه مي زند تا عرصه را براي تاخت وتاز چابكسواران فرسودگي من مهيا نمايد اين روزها مملو از خشم ونفرت ، بغض وكينه وتهي از عشق و عاطفه شده ام من سراپا شعله سوزانم براي عشق ، براي دوست داشتن دلي بايد رئوف وپاك كه چنين دلي در سينه من نيست با اين حال از تو مي پرسم آيا كسي پيدا خواهد شد كه رمز شناخت من و عشقم لهيب كنجكاوش را دامن زند؟ آيا كسي اين آتش را دامن خواهد زد كه خويش را بسوزاند؟
از دل آراترين بلورها ، به تصوير فريباي يادهاي تو قابي ساخته ام از ميناي دل پيرامون آنرا رنگي دلپذير زده ام به سرخي خون دل شقايق آذين داده ام چهار گوش آنرا با مرواريدهاي اشك و پيچانده ام بر حاشيه آن ، پيچك سبز تمامي آمال را زيبا تصوير يادهاي تو را چون بتي بر روي طاقچه قديمي قلب بي آلايشم نشانده ام تا بر بار گاه آن فرمانروايي كند و در محراب عشق به تماشايش نشينم برده وار اين روزها از توام در خانه محزون دل تنها رد پايي از عشق به يادگار مانده است كه هر شبم وا ميدارد تا در خلوت تنهائيم مجنون وار به جستجويت نشينم
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 18:28 توسط عاشق دل شکسته |
|
|
مرا ببر!!!!
|
|
نگاه کن که غم درون دیده ام ،چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه سیاه سر کشم،اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستیم خراب می شود،شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد،مرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی زدورها و دورها،زسرزمین عطرها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی ،زعاج ها،زابرها،بلورها مرا ببر امید دلنواز من،ببر به شعرهاو شورها به راه پر ستاره می کشانیم،فراتر از ستاره ها می نشانیم نگاه کن من از ستاره سوختم،لبالب از ستاره گان تب شدم چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل،ستاره چین برکه های شب شدم چه دور بود بیش از این زمین ما،به این کبود غرفه های آسمان کنون به گوش من دوباره می رسد،صدای توصدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجارسیده ام،به کهکشان به بیکران به جاودان کنون که آمدیم تا به اوج ها ،مرا بشوی با شراب موج ها مرا بشوی با شراب موج ها،مرا بپیچ در حریر بوسه ها مرا بخواه در شبان دیر پا،مرا دگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدامکن نگاه کن که موم شب به راه ما،چگونه قطره قطره آب می شود صراحی سیاه دیدگان من ،به لای لای گرم تو لبالب از شراب خواب می شود،به روی گاهواره های شعر من نگاه کن تو می دمی و آفتاب می شود
تبسم تو مرهمي ست بر دل سوخته ام كه تكرارش التيام مي دهد زخم سينه را نگاهت طراوت و تكرار باراني را مي ماند كه پژواك قطراتش هرگز به انتها نميرسد زير نگاه باراني تو كه بيشتر به چشمه هاي جاري زمين آوازهاي آبي دريا ورودهاي تشنه بيابان مي ماند تا غربتم در گذر پاييز و تجديد خاطره هاي ناشاد ميروم كه تك تك روزهايم را آبي كنم وهمه را به چشمانت پيوند زنم كه مكمل رنگ آسمانند بي آنكه با تو كلامي بگويم زير حجم سنگين باران نگاهت خواهم رفت وبا سكوتي سنگين تر از نيستي خاموش خواهم ماند در خويش تا ابديت كه هرگز تصوير ملال آورم در آينه خاطره هايت نيفتد...
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 18:24 توسط عاشق دل شکسته |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
عشقو احساس کن . بعد باورش کن. اونوقت قدرشو می دونی .تو چطور می گی که من برای تو کم بودم .منی که عاشق ترین عاشق عالم بودم. تو فقط دیده گریون خواستی.ولی من برات قلب پر خون بودم. آخه تو فقط یه عشق می خواستی. ولی من گذشته از اون بودم.تو فقط دست نوازش خوستی . من سراپا غرق خواهش بودم . تازه انگار داره باورم می شه من و تو سایه و نوریم با هم و از هم چه دوریم. بین ما پنجره ای باز نمی شه. بین ما قصه ای آغاز نمی شه . بین ما همیشه یه دیواره تازه فهمیدم که حقیقت داره . تو همیشه در پی یه بهانه ای اما من حدیث سازش بودم .آره تو یه دل سپرده خواستی. چه کنم که سر سپردت بودم. منی که ساده به خاک افتادم. باید هم ساده بدی بر بادم. راستی... لعنت به من دیوونه. که به تو قلبمو چه آسون دادم. تو چطور می گی که من برای تو کم بودم. منی که عاشق ترین عاشق عالم بودم....... در جان عاشق من میل جدا شدن نیست. خو کرده این قفس را میل رها شدن نیست . من با تمام جانم پر بسته و اسیرم. باید که با تو باشم درپای تو بمیرم .کاش قطره اشکی بودم که از چشمانت متولد می شدم و بر روی گونه های زیبایت می لغزیدم و سر انجام در پرتگاه لبانت جان می سپردم......بدان که روزی اگر قلب این عاشق زار را بشکنی و نور امیدی کوچکی را که بر دلش تابیده و به ارائه حیات بر انگیخته قطع کنی . آنوقت زندگی را بدرود می گویم. همان زندگی را که تو می خواهی معنای آن را بدانیهمان زندگی را که مانند جان شیرین دوست داری و من از عذاب و رنج آن به جان آمده ام . مگر جان دادن پروانه را در کنار شمع ندیده ای . انگیزه همان روشنی شمع است که منند آتش به جان پروانه می افتد و او را دوان دوان به کنار معشوقه اش می کشاند و سپس با حرارت عشق خود او را آنقدر می سوزاند که به خاکسترش تبدیل می کند و بی رحمانه زندگی را از او می گیرد . سعی نکن تو نیز مانندمن و پروانه در پی شناسایی انگیزه زندگی بر آیی. بگذار من و تو پروانه وار بسوزیم و بسازیم و سوختن تو را هرگز به چشم نبینم . ای عزیزم.........
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1386 آذر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
|
RSS
|